X
تبلیغات
عاشـقانه تـرين خاطــره ها - " همان بهتر خدا در جای خود باشد " و " كفر نامه "

عاشـقانه تـرين خاطــره ها

نوشته هايی در اوج ويرانی يك دل ، تداعی خاطراتی تلخ و گاهی شيرين و زجر آور در اين قرن آهن

درسته كه شعر " همان بهتر خدا در جای خود باشد " عطر و بوی " فرزانه شيدا " شاهزاده شهر شعر و ادب و ترانه را می دهد ؛ و شعر " كفر نامه " اثر زيبا و ماندگار از " كارو " هست . اما در اين پست افتخار دارم ؛ افتخار نسل سوم ؛ يكی از مشاهير بزرگ و اعضای چهره های ماندگار ايران ؛ استاد و دوست بسيار عزيزم سركار خانوم " فـرزانه شيدا " رو بهتون معرفی كنم ؛ و نگارش و طراحی اين پست رو تقديم می كنم به اين نويسنده و شاعر و ترانه سرای مجرب و توانا ؛ كه به پاس تعبير عظيم و انسانيشان از كلمه مقدس « انسان » در اين برهوت بد گمانی و شك عاشقانه می درخشد .





" همان بهتر خدا در جای خود باشد "


چه میگفتی ؛ چه میگفتی
« خداوندا ؛ اگر من جای تو » بودم
که شکر او ؛ به صدها باره شکر او
که در ما قدرت نقش خدائی نیست
چو انسان « لایق » نقش خدائی نیست
که خود می بازد وحتی جهانی را
...
همان بهتر ... همان بهتر که
« او »
خود جای خود باشد
که دل درعرصه ی دنیا
توان دیدن ظلم وستم ها را
نخواهد داشت
توان دادن حتی جوابی چند
به ظلم این بشر درعرصه ی دنیا
خدا درجای خود
قادر به قدرتهاست
ولی قدرت بدست آدمی
نابودی امروز و یا فرداست
خود او ؛ داند
خود او هم می تواند
این خدائی را ؛
خود او هم نیز می داند
که دنیا ؛ درچه ظلمی درسیاهی هاست
و انسان مانده درنام حقارتهاست
و او خود نیز می داند چه روزی در کدامین برزخی
آخر
بسوزد سینه ی آنکس
که در مهد تمدن
گوئیا آوای وحشی بود
سرای بودن مغز و دل
و دید درون او
به جنگل های فکرش مانده در غار تهی مغزی ؛
همان بهتر که او خود جای خود باشد
که در صبر وشکیبائی که درعزم وتوانائی
چـو انسان نیست
زبون و کوچک و خوار جهانی پست ؛
که در آن هرکسی هم
وحشت فردای خود دارد
دریغا کس نمی داند
که امروز جهان
گر دیده را بگشود
براو روز تولد بود
و فـردا و دگر فردا
کجا داند کجا خواهد شدن
در دست این دنیا
میان قبر تاریکی
و یا دربستر رویا
و یا درقله ی آمال بودن ها
" همان بهتر که او
خود جای خود باشد
که انسان در مقام ساده ی انسان
ندارد خوی انسانی "
به روی این زمین
درقلب خواری های انسانی
فراوان شد دگر
تقلید شکل آدمیت ها
ولی درخوی حیوانی ؛
همان بهتر که او خود جای خود باشد
چو در او مسلک بودن
به ننگی در فریب
و صد تظاهر نیست
صداقت در وجود او
چو تعبیر تنفر زشت و بد سیرت
درون پیکر زیبای آدم نیست
همان بهتر که او خود جای خود باشد
و درنقش خداوندی
یگانه مظهر قدرت یگانه مظهر رحمت
به نام خالق یکتا
خدای عالم و این « آدم » و دنیا
هم او ؛ تنها تواند درجهان نقش خدائی را .


شاعر : سركار خانوم فرزانه شيدا





" كفرنامه " – متن اصلی و بدون سانسور شعر " كارو "


خداوندا
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شدی از قصه خلقت
از اینجا از آنجا بودنت
خداوندا ؛
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر به تن داری
برای لقمه ی نانی
غرورت را به زیر پای نا مردان فرو ریزی
زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی ؟
خداوندا ؛
اگر با مردم آمیزی
شتابان در پی روزی
ز پیشانی عرق ریزی
شب آزرده و دل خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین آسمان را کفر می گویی نمی گویی ؟
خداوندا ؛
اگر در ظهر گرما گیر تابستان
تن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری
لبت را بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر کاخ های مرمرین بینی
واعضا بت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی ؟
خدایا خالقا بس کن جنایت را تو ظلمت را
تو خود سلطان تبعیضی
تو خود یک فتنه انگیزی
اگر در روز خلقت مست نمی کردی
یکی را همچون من بدبخت
یکی را بی دلیل آقا نمی کردی
جهانی را چنین غوغا نمی کردی
دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد
دگر آهم نمی گیرد
دگر این سازها شادم نمی سازد
دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشد
دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد
نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می ساید
نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد ؛
اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد
برای نا مرادی های دل باشد
خدایا گنبد صیاد یعنی چه ؟
فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه ؟
اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه ؟
به حدی درد تنهایی دلم را رنج می دارد
که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم
خدایی که فغان آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نیست ؛
شما ای مولیانی که می گویید خدا هست
و برای او صفت های توانا هم روا دارید
بگویید تا بفهمم
چرا اشک مرا هرگز نمی بیند ؟
چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گوید ؟
چرا او این چنین کور و کر و لال است ؟
و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی
و یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش
کنون از دست داده آن صفت ها را
چرا ؛ در پرده می گویم
خدا هرگز نمی باشد ؟
من امشب ناله نی را خدا دانم
من امشب ساغر می را خدا دانم
خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد
خدای من شراب خون رنگ می باشد
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد
خدا هیچ است ؛
خدا پوچ است ؛
خدا جسمی است بی معنی
خدا یک لفظ شیرین است
خدا رویایی رنگین است
شب است و ماه می رقصد
ستاره نقره می پاشد
و گنجشک از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد
من اما سرد و خاموشم ؛
من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم
اگر حق است زدم زیر خدایی ؛
عجب بی پرده امشب من سخن گفتم
خداوندا
اگر در نشئه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم
ولی نه !
چرا من رو سیه باشم ؟
چرا قلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد ؟
خداوندا
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی
تو می گفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
که نامردان به از مردان
ز خون پاک مردانت هزاران کاخها ساختند
خداوندا ؛ بیا بنگر بهشت کاخ نامردان ؛
خدایا - خالقا ؛ بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت را
تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرماید ؛
تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی کرد
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم ؛ پدر با نو رسته خویش گرم می گیرد
برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام می گیرد
نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد
قدم ها در بستر فحشا می لغزد
پس ... قولت ؟
اگر مردانگی این است
به نامردی نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم .


شاعر : كارو



" برای استفاده مطالب اين وب در وبلاگ ها و سايت های ديگر لطفا اسم و عنوان وبلاگ و نام نويسنده را درج نماييد ؛ سپاسگذارم از محبتتون "
نوشته شده در پنجشنبه 13 اسفند1388ساعت 3:36 توسط پـوريا فـرهمند ( فرزند كوروش كبير )| |